قدرت و نقد آن (قسمت سوم)

نصیحت یا عیب‌جویی

در شماره‌های قبل دو مطلب توضیح داده شد:

نخست اینکه قدرت از منظر دینی لزوما به فساد منجر نمی شود، بلکه حتی در یک حکومت دینی اصیل (که نمونه بارز آن حکومت حضرت امیر است) قدرت نه‌تنها عامل فساد نیست، بلکه مقدس است؛ و عدم درک این حقیقت، مظلومیتی را بر صاحب آن قدرت تحمیل خواهد کرد که موجب وقوع واقعیتی به نام «مقتدر مظلوم» می‌شود؛ واقعیتی که به نظر می‌رسد در هر حکومت دینی اصیلی تا پیش از استقرار کامل حکومت جهانی مهدی موعود، عجل الله تعالی فرجه الشریف، رخ خواهد داد.

دوم اینکه قداست لزوما به معنای نقدناپذیری نیست؛ بلکه مقدس شمردن، همان حفظ حرمت‌های الهی است و هر امر مقدسی تقدسش را مدیون آن است که در مسیر الهی واقع شده. ضابطه اصلی قداست، قرار داشتن در مسیر الهی است؛ و لذا حفظ قداست‌ها، با هوشیاری و هشدار دادن نسبت به خطاها منافاتی ندارد.

در این قسمت به ماهیت نقد سازنده و مخرب در ادبیات دینی اشاره می‌شود تا معیار دینی‌ای به دست آید، که با آن بتوان بین اعتدال در نقد حکومت با افراط و تفریط در نقدها تفاوت نهاد.

درباره اظهار نظر توده‌های مردم درباره رفتارهای حکومت دینی، روایات متعددی وارد شده است. مثلاً حضرت امیر می‌فرمایند: «از بیان سخن حق و مشورت‌رسانی به عدل، نسبت به من دریغ نورزید؛ چرا که من در مرتبه نفس خویش برتر از آن نیستم که خطا نکنم» (نهج‌البلاغه، خطبه ۲۱۶). این گونه احادیث به وضوح نشان می‌دهد که رهبر جامعه، حتی اگر امام معصوم هم باشد، در قبال کارهایی که انجام می‌دهد مسئول، و نیازمند کمک و همفکری دیگران است، و افراد جامعه نه تنها می‌توانند، بلکه وظیفه دارند اگر اشتباه ویا انحرافی در حکومت ببینند، به رهبر جامعه منتقل کنند؛ تا حدی که در بحث قبل دیدیم که اگر مردم انحراف قطعی در رهبران دینی جامعه (علمای دین) مشاهده کنند، وظیفه شرعی دارند که در مقابل آن بایستند.

در صحت این مطالب تردیدی نیست، اما رواج سطحی‌نگری‌ها و افراط و تفریط‌ها در مسأله، موجب پیدایش شبهاتی شده است: از طرفی برخی بین رواج نقد سازنده با آزادی در توهین و افترا فرقی نمی‌گذارند، و به بهانه «النصیحه لِأئمّه المسلمین»‌، هرگونه اهانتی را روا می‌شمرند، و از طرف دیگر برخی هم کوچکترین اظهار نظری را برنمی‌تابند و هر منتقدی را کافر می‌شمرند. اگر بخواهیم بر اساس مبانی اسلامی، بحثی درباره چگونگی تحلیل رفتارهای رهبر دینی و اظهارنظر در مورد او داشته باشیم، طبیعتا ابتدا باید معیار اعتدال در این زمینه را معلوم سازیم تا از این افراط و تفریط‌ها در امان بمانیم.

دوباره یادآوری می‌کنم که مخاطب این سخنان کسی است که اسلام را به عنوان یک دین الهی قبول دارد و از زاویه اندیشه اسلامی ‌می‌خواهد مساله نقد حکومت دینی را مورد تامل قرار دهد. یک‌بار کسی از باب مخالفت با دین و به قصد براندازی حکومت دینی درصدد اظهارنظر و نقد کردن برمی‌آید، که این از محل بحث ما خارج است؛ بلکه بحث راجع به کسانی است که با دغدغه‌های دینی به دنبال نقد کردن هستند.

ابتدا ببینیم که ضرورت نقد حاکمیت، مبتنی بر چه مبنایی است؛ چرا که درک این مبنا، در کیفیت نقد بسیار موثر است. یک متدین واقعی، در تمام رفتارهای اجتماعی‌اش (از جمله در نقد کردن) دغدغه اصلاح جامعه (= امر به معروف و نهی از منکر) را دارد؛ خصوصا که از منظر دین، در یک حکومت دینی، همگان در فرایند اصلاح و رشد جامعه موثرند: «هیچکس، هر قدر هم که در نظر مردم، کوچک شمرده شود، کمتر از آن نیست که بتوان از کمک وی مستغنی بود و هر کس هر قدر هم که بزرگ باشد بی‌نیاز از کمک دیگران نیست.» (نهج‌البلاغه، خطبه ۲۱۶)

اگر چنین شد، پس فلسفه صحیح نقد در حکومت دینی، اصلاح حکومت است نه میدان دادن به خودخواهی‌ها، خودنمایی‌ها و حسادت‌ها؛ و با این مبنا می‌توان بین نقد سازنده و نقد مخرب تفکیک کرد.

برای این تفکیک، در آموزه‌های دینی، می‌توان از تفاوت‌های دو اصطلاح کمک گرفت: «نُصح» و «همز». در ادبیات فارسی، غالبا نصح (نصیحت) به معنای پند و اندرز تحکم‌آمیز و بی‌منطق تلقی می‌شود، در حالی که نصح، به معنای «خیرخواهی» است، یعنی «مواجهه خیرخواهانه با دیگران»؛ و البته یکی از لازمه‌های خیرخواهی این است که اگر دیدیم شخصی دچار خطا شد، اشتباه وی را به او گوشزد کنیم: «بهترین برادرانم کسی است که عیوب مرا به من هدیه می‌دهد» (امام صادق علیه‌السلام، اصول کافی، ج۲، ص۶۳۹)؛ و می‌توان نقد سازنده را مصداقی از همین مطلب به حساب آورد.

اما «همز» به معنای «عیب‌جویی» و «مذمت‌گری» است، یعنی «نقد توأم با تخریب»؛ که اگر این اقدام بدون حضور شخص انجام شود، عنوان «غیبت»، پیدا می‌کند؛ و اگر در این اقدام، از سخنان کذب و مطالب خلاف واقع استفاده شود، «تهمت» نامیده می‌شود.

قرآن کریم، پیامبران را که به انتقاد خیرخواهانه از وضع مردم و حاکمان می‌پرداختند، «ناصح» می‌خواند و در روایات نیز «النصیحه لائمه المسلمین» یکی از وظایف مردم شمرده شده است (کافی، ج۱، ص۴۰۱-۴۰۴)؛ و در مقابل، نه‌تنها عیب‌جویان – به تعبیر قران کریم: « هُمَزَه» (سوره همزه، آیه۱) یا «هَمّاز» (سوره قلم، آیه ۱۱) –  شدیداً مورد نکوهش قرار گرفته‌اند؛ بلکه دو عمل غیبت‌ (عیب‌جویی در پشت سر کسی) و تهمت‌ (عیب‌تراشی برای افراد) که از مهم‌ترین اقدامات عیب‌جویان به شمار می‌روند، نیز گناه کبیره محسوب می‌شوند. [۱]

اگر تفاوت «نقد عیب‌جویانه» و «نقد ناصحانه» را صرفاً به انگیزه درونی و مخفی افراد برگردانیم، عملاً تعالیم قرآن و روایات در این زمینه، در حد یک دسته توصیه‌های اخلاقی شخصی متوقف خواهد شد. اما از آنجا که اغلب این توصیه‌ها ناظر به بسترهای اجتماعی است، می‌توان این دو را از حیث آثار اجتماعی نیز بازشناخت. عیب‌جویی (و نیز غیبت و تهمت)، آن نوع نقد و انتقادی است که اثر اجتماعی آن، تخریب شخص یا شخصیت مورد انتقاد، و تضعیف جایگاه و منزلت اجتماعی او در نزد مردم است؛ اما نُصح، آن نوع مواجهه‌ای است که اثر اجتماعی آن، اصلاح عملکردهای نادرست و باز کردن راهی برای تقویت عملکردهای درستِ شخص مورد انتقاد است، به نحوی که شخص مورد انتقاد، اگر خواست به نقدها تن در دهد، راهی برای حفظ منزلت حقیقی و حقوقی خود داشته باشد.

شخص عیب‌جو اساساً درصدد تخریب شخص یا شخصیت مورد انتقاد است، و لذا از هر مطلبی، راست (= غیبت) یا دروغ (= تهمت)، برای ضربه زدن استفاده می‌کند. مذموم بودن «عیب‌جویی» به خاطر این نیست که عیب‌جو دروغ می‌گوید، شخص عیب‌جو ممکن است سخن راستی را هم بیان کند، اما نحوه بیان وی به گونه‌ای است که در مجموع لطمه‌ای به شخص مورد نظر وارد شود. اما کسی که درصدد «نصح» است، هم دغدغه دارد که مطلب مورد نظرش، راست باشد، نه دروغ؛ و هم سعی می‌کند مطالب خود را به نحوی انتقال دهد که ثمره آن، اصلاح واقعی در جامعه باشد.

توجه به این مطلب، نشان می‌دهد برای ناصح بودن در انتقاد، نه تنها باید در مورد درستی مطالب بیان شده دقت کرد، بلکه در نحوه اظهار انتقادات هم باید مراقبت‌های لازم مراعات شود. شاید به همین دلیل است که در ادبیات دینی تاکید می‌شود که تذکر اشتباهات، حتی‌الامکان در خلوت به خود شخص مطرح شود، نه در مقابل دیگران؛ و غیبت کردن (یعنی، بیان بدیهای واقعی شخص نزد دیگران) به اندازه خوردن گوشت برادر مرده زشت دانسته شده است؛ چرا که افشای انتقاد در اغلب موارد ثمره‌ای جز تخریب درپی نخواهد داشت.

این مسأله، به ویژه، وقتی که، نه فقط یک شخص حقیقی، بلکه یک شخص دارای منصب حقوقی مورد نقد واقع می‌شود، اهمیت بیشتر و ابعاد پیچیده‌تری پیدا می‌کند. در نقد یک شخص حقیقی، فقط خود وی مورد نقد واقع می‌شود و اگر دقت‌های لازم به عمل نیاید، فقط آبروی یک نفر می‌رود، که البته همین هم روا نیست، و حفظ آبروی مؤمنان واجب است. اما گاه مسأله از حد آبروی یک شخص بالاتر، و جایگاه حقوقی یک شخص مطرح است؛ مثلاً گاه پای آبروی یک صنف و یک گروه و یک ملت و یا حتی آبروی اسلام در میان است. در این گونه موارد، البته اصلاح همچنان ضرورت دارد، اما انجام آن ظرافت‌های بیشتری می‌طلبد، تا نقد عملکرد آن شخص موجب نشود که آن موقعیت صنفی یا جایگاه حقوقی یا …، که فعلاً وی صاحب و نماینده آن موقعیت شناخته می‌شود، زیر سؤال رود.

شاید بارزترین مصداق این جایگاه حقوقی در یک جامعه دینی، همان چیزی است امام خمینی (ره) از آن به «مصلحت نظام» تعبیر می‌کردند و آن را از همه واجبات بالاتر می‌دانستند. نمونه آن را در نحوه انتقاد حضرت امیر علیه السلام نسبت به عثمان نیز می‌توان ملاحظه کرد: با اینکه عثمان بی‌عدالتی‌های فراوانی مرتکب شده و اعتراضات شدید مردم را برانگیخته بود، نقدهای حضرت امیر به وی به گونه است که اصل حکومت اسلامی در جامعه را – ولو که حاکمش چنین اشتباهاتی کرده – دچار خدشه نکند. حضرت بارها تأکید می‌کرد که «نمی‌خواهم خلیفه‌کشی باب شود». یک‌بار شخص معصومی همچون ائمه علیهم‌السلام، خلیفه و حاکم است، در این صورت، شاید بتوان پرهیز از خلیفه‌کشی را به شخصیت حقیقی آنها برگرداند؛ اما وقتی کسی همچون عثمان در رأس حکومت است، قطعاً حضرت، ملاحظه جایگاه حقوقی وی – منصب خلافت و حکومت – را می‌کرد، نه ملاحظه شخص وی را؛ وگرنه همه می‌دانیم که حضرت علی هیچگاه در راه حق ملاحظه کسی را نمی‌کرد و همین یکی از عواملی بود که مردم وی را تنها گذاشتند.

این گونه موارد که در سیره سیاسیِ معصومان مصادیق فراوانی دارد، بهترین دلیل بر ضرورت در نظر گرفتن ملاحظات ویژه هنگام نقد شخصیتهای حقوقی در دین است؛ یعنی اگر هدف نقد، اصلاح باشد، باید بسیار دقت شود که نه‌تنها انتقاد ما واقعا درست باشد، بلکه نتیجه نقد نیز در نهایت به اصلاح (یعنی حفظ جایگاه حقوقی مورد نظر، در عین اصلاح عملکردهای کسی که در آن جایگاه نشسته) بیانجامد. این گونه است که نقد ما مصداق «نصح» و «خیرخواهی»خواهد شد، نه مصداق «همز» و «عیب جویی».



[۱] . البته «غیبت» در دو مورد جایز است: یکی در جایی که انسان مظلوم بخواهد از خود دفاع کند، و دوم در جایی که کسی بی‌پروا فسق علنی انجام می‌دهد؛ که اگر دقت کنیم هر دوی اینها از مصادیق «نصح» نسبت به جامعه شمرده می‌شوند؛ و لذا جایز هستند.

Bookmark the پیوند یکتا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *