معنای وحدت حوزه و دانشگاه چیست ؟

هنگامی که این تعبیر در ابتدا مطرح شد، شاید تعبیر «پیوند حوزه و دانشگاه» برای مقصود مورد نظر بهتر بود، زیرا در مفهوم «وحدت» این نکته نهفته که فقط یک امر موجود باشد، در حالی که منظور گویندگان این نبود، بلکه بحث بر سر این بود که هم نهاد حوزه باقی باشد و هم نهاد دانشگاه؛ اما چنین فاصله و جدایی بین آنها نباشد. جامعه و خصوصاً جامعه دینی، نیازهای علمی متنوعی دارد و هر از یک از این دو نهاد به پاره‌ای از این نیازها اهتمام داشته است. عمده دغدغه‌های حوزه در زمینه رفع نیازهای حیات معنوی انسانهاست و عمده دغدغه‌های نظام دانشگاهی در زمینه رفع نیازهای حیات مادی جامعه و معیشت دنیوی انسانها و با توجه به پیوند دقیقی که بین نیازهای مادی و معنوی انسانها وجود دارد، پیوند این دو نهاد امری اجتناب‌ناپذیر است. خصوصاً اگر بحث را در جامعه اسلامی در نظر بگیریم؛ زیرا در تفکر اصیل اسلامی، دیدگاه‌های سکولاریستی و تمایز نهادن بین دین و دنیا جایگاهی ندارد. اسلام آخرت انسان و حیات معنوی وی را در دل مزرعه دنیا جستجو می‌کند و رسیدن به حیات طیبه کاری است که باید در همین دنیا پی‌ریزی شود و لذا جدایی این دو نهاد و به بیان دیگر جدایی شیوه‌های رسیدن به سعادت در حیات دنیوی و اخروی، جدایی غیرقابل توجیهی است.

پیوند حوزه و دانشگاه را از منظری دیگر نیز می‌توان مطرح کرد؛ یعنی جدا از بحث رفع نیازهای جامعه، از منظر خود علم و ماهیت علم نیز افتراق این دو نهاد قابل مناقشه است. به لحاظ رویکرد علمی، حوزه بیش از هر چیز در درجه اول به کشف قوانین نظام تشریع (با تأکید بر مراجعه به متون نقلی) اهتمام دارد که نمود مهم آن «علم فقه» است، و در درجه بعد به کشف نظامات کلی عالم و نگاه جهان شمول به کل هستی که نمود مهم آن «فلسفه» است. اما آنچه اهتمام اصلی دانشگاه را شامل می‌شود کشف قوانین نظام تکوین (با تأکید بر مراجعه به عقل و تجربه بشری) است بویژه با یک نگاه جزیی‌نگر. البته این سخن نه بدان معنی است که حوزه با قوانین جزیی نظام تکوین سروکاری نداشته و علومی همچون طبیعیات هیچ جایگاهی در آن نداشته است و نه اینکه در دانشگاه رشته‌هایی همچون فقه و حقوق و فلسفه تدریس نمی‌شده است؛ بلکه مقصود، رویکرد اصلی و کلانی است که براین دو مجموعه حاکم است. اگر این مقدمه را ضمیمه کنیم که خالق نظام تکوین و نظام تشریع یکی است و نگاههای جزیی موجود در علوم ناظر به تکوین نیز همگی در ذیل یک نگاه کلان جهان‌شناسی و هماهنگ با نگاههای موجود در نظام تشریع باید قرار داشته باشد، لزوم پیوند و تعامل دو سویه حوزه و دانشگاه به لحاظ رویکرد علمی نیز واضح می‌شود؛ یعنی جدای از بحث نیازهای جامعه، حتی با یک رویکرد علمی محض نیز، برای اینکه کشف صحیحتری در دو حوزه تکوین و تشریع حاصل شود، باید پیوندی بین این دو نهاد آموزشی برقرار گردد.

این دو مسأله لازم می‌‌‌آورد که ما معنای دوم و جدیدی از همان بحث وحدت حوزه و دانشگاه در نظر آوریم که البته این بار، می‌توان همان تعبیر «وحدت» حوزه و دانشگاه را به معنی دقیق کلمه به کار برد و آن، تأسیس نهادهایی آموزشی است که شخصاً وظیفه این پیوند را برعهده داشته باشند، یعنی آموزش معارف مربوط به هر دو حوزه معرفتی را با توجه به ربط و نسبت بین آنها و سایر مؤلفه‌های لازم برای چنین پیوندی را در دستور کار خویش قرار دهند و این مؤسسه‌ها را دیگر نه نمی‌توان «حوزه» به معنی سنتی آن دانست و نه «دانشگاه» به معنی کلاسیک آن؛ و البته از جهتی هر دوی اینها هستند؛ که دانشگاه امام صادق (ع) کوشیده است چنین رویکردی را در خود بپروراند که در ادامه توضیحات بیشتری خواهد آمد.

۲- امکان دست‌یابی به وحدت حوزه و دانشگاه را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

ظاهراًَ مقصود سؤال، «چشم‌‌انداز تحقق این هدف» است وگرنه در ممکن بودن آن که بحثی نیست، البته در میان کسانی که قائل به نوعی تفکر سکولاریستی باشند و دین را امری شخصی تلقی کنند و از حضور دین در عرصه زندگی اجتماعی نگران باشند، عده‌ای را می‌یابیم که نه تنها هیچ‌گونه امکانی برای پیوند حوزه و دانشگاه قائل نیستند، بلکه اساساً هرگونه تلاشی در این راستا را نامطلوب می‌دانند و به نظر می‌رسد جریاناتی که در کشور ما با پیوند حوزه و دانشگاه مخالفت می‌کنند، از چنان آبشخور فکری‌ تغذیه می‌کنند وگرنه برای مسلمانی که حیات مادی و معنوی خود را در هم تنیده می‌بیند و خالق نظام تکوین و نظام تشریع را یکی می‌‌داند، جای تردیدی در امکان و بلکه در ضرورت چنین امری نیست.

اما اگر مقصود از سؤال، چشم‌انداز آینده است، باید ابتدا بررسی کنیم که وظایف هر یک از دو نهاد حوزه و دانشگاه و نیز سایر نهادهای مرتبط با این هدف چیست و سپس به تناسب آن مقدار که نهادهای موجود به وظایف خود عمل می‌کنند، می‌توان در باب میزان دسترس‌پذیری این هدف سخن  گفت و لذا پاسخ این سؤال در گروی پاسخ به سؤالات بعدی است.

۳- راهکارها و راهبردهای اساسی در نیل به وحدت را چه می‌دانید؟

این راهکارها را به سه دسته می‌توان تقسیم کرد. راهکارهای ناظر به وظایف هریک از دو نهاد حوزه و دانشگاه؛ راهکارهای ناظر به وظایف نهادهای کلان کشوری مثل وزارت علوم تحقیقات و فن‌آوری یا وزارت آموزش و پرورش یا شورای عالی‌انقلاب فرهنگی؛ و راهکارهای ناظر به مؤسساتی که اساساً‌ با هدف این وحدت پدید آمده‌اند و در سوال اول بدان اشاره شد. با توجه به اینکه مطالب مربوط به دسته اول و دوم در پاسخ دو سؤال بعدی می‌‌آید، در اینجا فقط در مورد قسمت سوم توضیحاتی ارائه می‌شود. برای سهولت بیشتر بحث،‌ این دسته از مؤسسات را به «دانشگاه اسلامی» تعبیر می‌کنم و در واقع اگر بخواهیم سؤال فوق را در این محور بازخوانی کنیم، مسأله این است که «راهکارهای و راهبردهای اساسی در تحقق یک دانشگاه اسلامی و نیل آن به هدفش چیست؟»

قوام یک دانشگاه اسلامی به سه امر است« علم، معلم و متعلم آن. ۱- اولاً علمی که در آنجا تدریس می‌شود باید علم اسلامی باشد. مقصود از «علم اسلامی» صرفاً علومی که به طور سنتی در حوزه‌ها تدریس می‌شود، نیست؛ بلکه هر علمی است که اولاً از منابع مورد نظر اسلام تأمین شود؛ یعنی اسلام معرفت‌هایی را معتبر و حجت می‌داند که یا مستند به عقل باشد یا مستند به کتاب و سنت (توجه شود که علمای اصول، منابع اسلام را کتاب، سنت، اجماع و عقل معرفی‌ کرده‌اند. اما حقیقت این است که اجماع بازگشتش به سنت است و لذا تفکیک آن در این بحث معنی ندارد) ثانیاً آن علم برای اسلامی بودن باید منطبق بر جهان‌بینی اسلامی و همسو با جهت‌گیری‌های اسلامی باشد. به تعبیر دیگر، واضح است که هر علمی بر یک سلسله مبادی تصوری و تصدیقی استوار است که امروزه از آنها به پیشفرضهای علم تعبیر می‌‌شود؛ و علاوه برآن هر علمی با یک سمت و سویی تدوین می‌شود و حل مشکلات نظری یا علمی خاص را مد نظر دارد. علم اسلامی، علمی است که از این دو حیث نیز اسلامی باشد. مثلاً در شناخت امور، آنها را در یک نگاه عرضی محدود  نمی‌کند، بلکه اشیا را در نسبت با فاعل و غایت حقیقی‌شان بررسی می‌کند. از باب نمونه نگاه حاکم بر علوم انسانی در باب انسان، یک بار به نحوی است که انسان را جدای از خالق پروردگار خویش و به عنوان یک موجود خود بنیاد در نظر می‌گیرد و برای چنین انسانی برنامه عمل می‌دهد، و یک بار این انسان را به عنوان «خلیفه ا… » می‌نگرد و برنامه زندگی او را در دنیا محدود نمی‌بیند طبیعی است که این دو نگاه، کشف متفاوتی از انسان خواهند داشت و برنامه‌ریزی متفاوتی را برابعاد مختلف حیات دنیوی وی طراحی خواهند کرد. همچنین گاه غایت زندگی انسان، رفاه و ثروت و قدرت دنیوی قلمداد می‌شود و گاه حیات طیبه‌ای که سعادت دنیا را جدای از سعادت اخروی نمی‌بیند و عدالت را برتر از رفاه می‌انگارد و غایت خود را نه سیطره برطبیعت بلکه گام نهادن در مسیر عبودیت مطلق معرفی می‌کند و سیطره و حکومت خود در زمین را نیز از دل همین عبودیت طلب می‌کند که: العبودیه جوهره کنهها الربوبیه. امروزه در فلسفه علم واضح است که این نوع پیشفرضها و جهت‌گیری در ماهیت علمی که حاصل می‌شود نقش جدی دارد و علم جدای از هرگونه نگرش در باب هستی، چنان خالی است که در جایی یافت می‌شود.

با این اوصاف در دانشگاه اسلامی تا پیش از تحقق علم اسلامی و برای دست‌یابی به آن، دو گونه مباحث باید تدریس شود. یکی ناظر به معارف اسلامی و دیگری ناظر به علوم موجود. در حوزه معارف اسلامی، باید نگرش‌های اسلامی در باب کل جهان و جهان‌بینی (صحیح البته ناظر به رشته‌های تحصیلی مورد نیاز دانشجویان) آموزش داده شود و هم بیانی اجمالی از نظام تشریع به گونه‌ای که دین معرفی کرده است. تشریع به دست داده است.

در حوزه علوم موجود، یعنی علومی که عموماً منشأ آنها از غرب است. اولاً باید گفت نادیده گرفتن تجارب بشری رویه‌ای است که هیچ عاقلی در پیش نمی‌گیرد، حتی اگر تجربه خطایی هم باشد باید آن را شناخت تا از آن درس عبرت گرفت. اما همین تجارب را به دو نحوه می‌توان آموخت. یک راه روشی است که نهایتاً افراد را در جزئیات کارشناس می‌کند بدون آنکه بتوانند در نگرش‌های حاکم بر علم دخل و تصرفی کنند یا مسیر حرکت آن علم را به سمت مطلوب تغییر دهند. این را می‌توان رویه «کارشناس‌پروری» نامید که متأسفانه بر اغلب دانشگاههای کشور حاکم است، به طوری که دانشگاهها غالباً کارشناس یا کارشناس ارشد در رشته مذکور تحویل جامعه می‌دهند. یعنی کسانی که آن علم را به همان صورتی که هست به خوبی بتوانند در جامعه پیاده کنند (نمونه بارز این مفهوم کارشناس در شغلی مثل کارشناس دادگستری متجلی می‌شود. چنین کسی قوانین موجود را خوب می‌شناسد و خوب می‌تواند مسائل را بر قوانین تطبیق دهد اما در جهت اصلاح قوانین کاری نمی‌کند و نمی‌تواند بکند. کارشناس رشته‌های مختلف اقتصاد، مدیریت، سیاست، فیزیک، شیمی و … همگی چنین وضعی دارند.) رویه دیگر، تربیت نظریه پرداز است. در این روش بجای اینکه فقط محصولات علم جدید مثل وحی مُنزل آموزش داده شود، روند شکل‌گیری نظریه‌ها با رویکردی انتقادی و تحلیلی تعلم داده می‌شود تا دانشجو به تدریج ذهن خلاق خویش را به کار اندازد و دریابد چگونه می‌تواند از این بستر موجود استفاده کند و نظریات متناسب با جهان‌‌بینی و غایات اسلامی را در باب رشته خویش طراحی نماید.

۲- نکته دوم، وضع معلم و متعلم است. علم اسلامی با این اوصافی که گفته شده نهالی است که بذر آن در هر زمینی نمی‌روید و باغبان آن هرکسی نمی‌تواند باشد و هر محیطی جای رشد این علم نیست. قرآن کریم برای تفهیم این حقیقت متعالی گاهی سخن از شجره طیبه و شجره خبیثه به میان آورده و گاه درباب بلد طیب و بلد خبیث داد سخن داده که: البلد الطیب یخرج نباته باذن الله و الذی خبث لایخرج الانکداً». بدین معنا دانشگاه اسلامی در گزینش دانشجویانش دقت خود را صرفاً معطوف به توانایی‌هایی علمی نمی‌کند، بلکه ابعاد اخلاقی افراد را نیز مد نظر دارد و در گزینش اساتید علاوه بر صلاحیت‌های علمی افراد، به روحیه و جهت‌گیری‌های افراد هم توجه دارد. البته دانشگاه، مخصوصاً در مقاطع بالا، محل بحث و گفتگو و ارائه نظریات موافق و مخالفت است. اما در مقاطع پایین‌تر، نباید هر مطلبی را به دانشجویان خالی الذهن داد، بلکه باید روحیه تفکر و بررسی را در آنها زنده کرد و از همه مهمتر روحیه علم‌آموزی و حقیقت‌جویی را در آنها زنده کرد و پروراند. متاسفانه برخی از اساتید،‌ مرعوب غرب هستند و این روحیه را به شاگردان خود منتقل می‌کنند که گویی هر چه سخن درست است آن چیزی است که در غرب بیان شده باشد و علی‌رغم شعارهای پژوهش و تحقیق، تحقیق را عملاً منحصر به تتبع در آثار غربیان می‌دانند و بس، و فضا را برای هرگونه خلاقیت علمی می‌بندند. بدین ترتیب صلاحیت‌های اخلاقی و روحیه‌ای اساتید نیز مسأله‌ مهمی است که نباید مورد غفلت قرار گیرد. البته گاه از باب اضطرار،‌ چاره‌ای جز دعوت از برخی اساتید که چنین صلاحیتهایی را ندارند باقی نمی‌ماند، اما متوجه باشیم که برنامه دوره اضطرار غیر از برنامه‌ریزی کلان درازمدت است.

خلاصه سخن اینکه زمانی یک دانشگاه اسلامی تحقق می‌یابد و در مسیر رسیدن به هدف اصلی‌اش یعنی تولید علم اسلامی قرین توفیق می‌شود که هم برنامه جامعی برای آموزش علوم جدید و معارف اسلامی با ملاحظات فوق داشته باشد و هم بستر تولید علم، یعنی معلم و متعلم را به نحو مطلوب تهیه کرده باشد.

۴- هرکدام از دو نهاد حوزه و دانشگاه چه وظایف ویژه‌ای بر عهده دارند؟

ابتدا باید تذکر داد که هر یک از این دو نهاد یک وظیفه خاص خود دارند که فعلاً محل بحث ما نیست و آن پیش بردن مرزهای علم در حوزه کاری خویش است. یعنی هم دانشگاه و هم حوزه هر کدام در رشته‌های خاص خود باید دنبال گسترش مرزهای دانش باشند،‌ مثلاً ما باید فیلسوفان زبده، فقیهان عمیق، قرآن پژوهان خبره در حوزه و فیزیکدان و شیمیدان و … در دانشگاه داشته باشیم و توصیه‌هایی که در ادامه می‌آید، ناظر به وظیفه این دو نهاد از حیث پیوند با نهاد دیگر است و البته اثبات شی نفی ماعدا نمی‌کند. اما وظایف این دو نهاد که محل بحث ما در این سؤال هستند:

الف ـ وظایف حوزه‌های علمیه:

۱- حوزه‌های علمیه ابتدا باید در برنامه آموزشی خود تغییراتی از جهت هماهنگی بیشتر با نیازهای زمان بدهد که البته در چند سال اخیر شاهد اقدامات مفیدی در این زمینه بوده‌ایم که اکنون باید تذکر داد که مبادا برنامه‌ریزان حوزه در این زمینه دچار افراط شوند و بخاطر برخورداری از برخی محاسن نظام دانشگاهی، معایب آن را نیز در نظام خود وارد کنند که نمونه بارز آن بحث ورود نمره و اعطای مدرک دانشگاهی می‌باشد که عوارض مهمی در نظام آموزشی حوزه داشته، که البته از محل بحث خارج است.

۲- مطلب دیگر این است که جایگاه عقل و دستاوردهای عقل در آموزش‌های حوزوی کمرنگ است. شهید استاد مطهری در مقاله‌ای تحت عنوان «حق عقل در اجتهاد» به عارضه مهمی در تاریخ فقه شیعه اشاره می‌کند و آن این است که ائمه اطهار علیهم‌السلام با دو جریان انحرافی به شدت مبارزه کردند. یکی جریان افراط‌گرای ابوحنیفه بود که به اسم عقل‌گرایی امور حدسی همچون «قیاس فقهی» را در روش‌های استنباطی خود وارد می‌کرد و دوم جریان تفریطی اشاعره بود که مخالف عقل‌گرایی و اساساً منکر حسن و قبح عقلی بود. فقهای شیعه در طول تاریخ از جهت اول دقت‌های لازم را به خرج دادند و همواره بشدت مراقب بودند که «قیاس» وارد رویه استنباطی آنها نشود، اما در مورد دوم حقیقت این است که خیلی حساسیت به خرج ندادند و ناخواسته تا حدودی در دامن اشعری‌گری غلتیدند و لذا امروز که کمتر فقیهی عقل و دستاوردهای عقل را به عنوان یک منبع مهم در استنباط احکام شرع جدی می‌گیرد.

۳- مطلب دیگر ضرورت تغییر نوع نگاه رایج به فقه است. اگرچه به دست‌گیری حکومت، فقه را وارد عرصه‌های زندگی اجتماعی کرد اما هنوز در فضای کلی حوزه، این ورود آن طور که باید و شاید، مخصوصاً از جانب اساتید اصلی و مراجع عظام تقلید محقق نشده است. امام خمینی تعریف فقه را از یک سلسله باید و نبایدهای فردی به تئوری اداره انسان از گهواره تا گور تغییر داد و طبیعتاً‌ چنین نگرشی به فقه نوعی تحول عمیق در موضوعاتی که فقیهان در دستور کار دروس خارج فقه خود قرار می‌دهند، باید پدید آورد، اما هنوز اغلب مجتهدین برجسته، موضوعات مورد تدریس خود را همان موضوعات سنتی قرار داده‌اند و کمتر دیده می‌شود فقیهی درس خارج فقه خود را به بررسی مسائل روز مانند بانکداری یا نظریه ولایت فقیه یا مسأله حبس به عنوان مجازات قرار دهند و این امر این نگرش غلط را دامن می‌زند که گویی اسلام و فقه شیعه پاسخی برای این مسائل ندارد و تنها اقتصاددانان و حقوق‌دانان و امثال ذلک توان اظهار نظر در این زمینه را دارند. علاوه براین، جای برخی مباحث نگرشی کلان در فقه گاهی خالی به نظر می‌رسد. مثلاً پذیرش حسن و قبح عقلی و وجود مصالح واقعی برای احکام در تفکر امام خمینی موجب می‌شد که ایشان باب هرگونه «کلاه شرعی» را مسدود اعلام کنند یا به نظر می‌رسد اصل قرار دادن عدالت و نگاه اجتماعی در پاره‌ای از مسائل به تغییر برخی از فتواها منجر شود، یا نوع نگاهی که شهید مطهری در کتاب نظام حقوق زن در اسلام ارائه می‌دهد طبیعی است که نگرش‌های مبنایی خاصی را در احکام فقهی ناظر به زن و مرد مطرح می‌کند که براساس آنها می‌توان بدن فرو غلتیدن به دامن روشنکرمآبی نابخردانه، فتاوی خاص را در این حوزه انتظار داشت که به تبع خود آثار خاصی در نگرش‌های اجتماعی متخصصان علوم جدید رقم می‌زند.

۴- مطلب دیگری که حوزه باید بدان اهتمام جدی داشته باشد، اهتمام به فلسفه اسلامی و استخراج لوازم این نگاه جهان شمول برای حوزه‌های مختلف علوم است که اصطلاحاً امروزه تحت عنوان فلسفه‌های مضاف از آن یاد می‌شود. طبیعی است که هر علمی بر مبادی خاصی مبتنی است که به آن، فلسفه علم گویند. مانند فلسفه اقتصاد، فلسفه شیمی و … و این «فلسفه علم»‌ها خود مبتنی بر مبادی کلی‌تری است که در فلسفه اولی بحث می‌شود و حقیقت این است که «حکیمان مسلمان در حوزه فلسفه اولی گام‌های عظیمی برداشته‌اند که واقعاً برتری مابعد‌الطبیعه آنان بر مابعدالطبیعه‌های نظامهای فلسفی مغرب زمین، اظهر من الشمس است، اما لوازم و ثمرات این فلسفه اولی در فلسفه‌های مضاف استخراج نشده و البته چنین امری برای تحقق اسلامی کردن علوم موجود امری کاملاً ضروری است و تولید این فلسفه‌های مضاف تنها از عهده کسانی برمی‌آید که آشنایی عمیقی با فلسفه اسلامی و البته آشنایی مختصری با رشته علمی مذکور داشته باشند و اگر مسأله بالعکس شود، یعنی کسانی به تولید این فلسفه‌ها همت گمارند که آشنایی اصلی آنها با رشته‌های علمی مذکور است تا با فلسفه‌ اسلامی، معلوم نیست حاصل تلاش آنها، واقعاً در راستای اسلامی کردن این علوم باشد یا توجیه کردن این علوم

۵- آخرین مطلب، ضرورت توجه بیشتر حوزویان به آیات و احادیثی است که به تبیین نظام تکوین پرداخته‌اند. شک نیست که توان برداشت و استنباط صحیح از متون دینی امری است که در حوزه تخصصی حوزویان است،‌ اما متأسفانه این برداشتها بیشتر در حوزه فقه فردی خلاصه شده است در حالی که ما معتقدیم نیاز انسان به هدایت بسیار بیشتر از مسائل مربوط به فقه فردی است. اگر امروزه ما چنین فضایی را در علوم روز نمی‌بینیم، ناشی از نبودن مواد و منابع استخراج این مطالب در روایات اسلامی نیست، بلکه سخن در پیگیری نکردن عالمان است، که شاید این مطلب را به وجهی بتوان وظیفه حوزویان و به وجهی دیگر وظیفه دانشگاهیان دانست.

ب‌ـ وظایف دانشگاهها: وظیفه دانشگاهها در دو زمینه قابل طرح است، یکی در زمینه فضای کلان علم‌آموزی و دوم درباره محتوای دروس دانشگاهی. در خصوص قسمت اول به اختصار می‌توان گفت که متأسفانه به تبع نگرش غربی به علم، علم و علم‌آموزی در دانشگاهها به یک شغل تبدیل شده است یا مسیری برای اشتغال، و علم هرگونه قداست خود را از دست داده است. رابطه معلم و شاگرد به یک رابطه تجاری و بلکه مزدوری تبدیل شده و معلم همچون مزدوری قلمداد می‌شود که در ازای پولی که دریافت می‌کند، باید کار خاصی انجام دهد. مسأله صلاحیتهای اخلاقی هم در خصوص دانشجو و هم در خصوص استاد، حتی به عنوان یک مسأ‌له ثانوی نیز اهمیت ندارد،‌ بلکه تأکید می‌شود که این گونه مسائل را در «گزینش‌»‌ها لحاظ نکنید و نگاه حاکم در این زمینه، نگاهی که اسلام درباب «تعلیم و تعلم» مطرح کرده نیست. البته معدود اساتید و معدود دانشجویانی هستند که علم را سعی می‌کنند «لله» بیاموزانند و بیاموزند، اما همین افراد نیز مورد تمسخر یا حداقل مورد بی‌اعتنایی واقع می‌شوند. شاید علت اصلی این پدیده، محتوای مورد آموزش است که در قسمت بعدی توضیح می‌دهم ولی خلاصه کلام اینکه نمی‌توان بدون تحولی در زمینه جایگاه معنوی علم و علم‌آموزی، به پیوند موفقی بین حوزه و دانشگاه امید بست.

اما درباره محتوای آموزشی بهتر است مطلب خود را با این حدیث معروف نبوی آغاز کنم که «العلم ثلاثه : آیه محکمه و فریضه قائمه و سنه عادله» و سوال شد پس بقیه چیستند؟ فرمود: بقیه فضلند نه علم. برخی از این حدیث چنین استفاده کرده‌اند که علم در منظر اسلام منحصر به عقاید،‌ احکام و اخلاق اصلاحی است در حالی که این حدیث،‌ سخن بسیار عمیقتری دارد. در واقع، این حدیث می‌خواهد بفرماید هر آنچه که تحت عنوان علم مطرح می‌شود زمانی از منظر اسلام واقعاً علم و امری مقدس است و موجب تعالی انسان می‌شود که اگر از سنخ مطالب نظری است، آیه محکمی بر توصیه قرار گیرد و اگر از سنخ مطالب علمی است یا به اقامه یک فریضه (فریضه در معنای عام کلمه، یعنی هر چه برای سعادت انسان لازم است) منجر شود یا به تحقق یک سنت و شیوه عادلانه در جامعه و فرد. چنانکه قبلاً گفته شد،‌ علوم موجود، نگاه عرضی به نظام عالم دارند و این نظام را تنها در حوزه روابط بین خود پدیده‌ها جستجو می‌کنند. اما اگر نگاه طولی برهمین علوم حاکم شود، همین علوم به «آیه محکمه» تبدیل خواهند شد. همچنین این علوم، در حوزه‌های کاربردی غایت خود را تحقق سیطره بر طبیعت یا رفاه حداکثری و امثال آن قرار داده‌اند در حالی که اگر این کاربردها در مسیر فریضه قائمه و سنت عادله تغییر جهت دهند، آنگاه حال و هوای دیگری براین علوم حاکم خواهد شد؛ و البته علمی که آیه محکمه یا فریضه قائمه یا سنت عادله باشد، قطعاً علمی مقدس خواهد بود و این قداستش فضای حاکم برآموزش را نیز تغییر خواهد داد و تمامی آنچه در آیات و روایات درباب فضیلت عالم به منزلت متعلم مطرح شده، جایگاه خویش را پیدا خواهد کرد. چنین علمی البته می‌تواند شغل مناسبی برای عالم ایجاد کند، اما این شغل و درآمد آن انگیزه اصلی علم‌آموزی نخواهد بود، و همچنین، چنین علمی البته برای جامعه مفید و کاربردی خواهد بود، اما نه مفید در راستای حیوانیت انسان و سیطره نفس اماره بر شئون مختلف آدمی.

متأسفانه تنها کاری که در دانشگاهها شده،‌ افزودن چند واحد درسی درباره معارف اسلامی به مجموعه واحدهای درسی علوم جدید است که این درس‌ها بدون هیچ قرابتی در کنار آنها قرار گرفته و معلوم نیست این نوع آموزش ضررش بیش از سودش نباشد.

۵- وظایف نهادهای کلان کشوری در این پروژه ملی چیست؟

در آنچه گفته شد، معلوم می‌شود که تحقق چنین اهداف عظیمی کار یک یا دو مؤسسه آموزشی و پژوهشی نیست و یک عزم ملی را در سطح کلان کشور طلب می‌کند. شاید لازم باشد شورای عالی انقلاب فرهنگی برنامه مدونی در این زمینه تهیه کند و نظام آموزشی و پژوهشی را از ابتدای دوره تحصیلات رسمی (یعنی در آموزش و پرورش) یا پایان تحصیلات عالیه مورد بازنگری جدید قرار دهد. متأسفانه امروز در کشور وزارتخانه‌های مرتبط با این مسأله یعنی وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم تحقیقات و فن‌آوری، وزارت بهداشت و درمان، و وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی، کاملاً به صورت جزایر مستقل از هم کار می‌کنند و همه توقع دارند دیگری کار را انجام دهد. در آموزش و پرورش، آنچه در درس دینی آموزش داده می‌شود در فضایی کاملاً مغایر با علوم جدید (از فیزیک و زیست‌شناسی گرفته تا جامعه‌شناسی و اقتصاد) است و البته در چند سال اخیر حرکتهای لاک‌پشتی برای نزدیک کردن فضای این دو حوزه به همدیگر برداشته شده، اما همواره این اشکال مطرح می‌شود که: باید در دانشگاهها تحول لازم صورت گیرد و علم مورد نظر تولید شود تا بتوانیم در آموزش و پرورش تدریس کنیم، چرا که هم معلمان نظام آموزش و پرورش فارغ‌‌التحصیلان همان دانشگاهها هستند و هم مؤلفان کتابهای درسی آموزش و پرورش. از طرف دیگر، مقاطع تحصیلات عالی همگی براین باورند که چون سنگ بنای تفکر افراد در دوره‌های پیش از دانشگاه نهاده می‌شود، وقتی نگرش غربی به علم در آن دوره تثبیت شد، دیگر نمی‌توان انتظار تغییر جدی داشت خصوصاً که اساتید دانشگاه نیز عموماً فارغ‌التحصیلان همین تفکر غربی هستند. شورای عالی انقلاب فرهنگی در یک اقدام بسیار منفعلانه، تنها چند عنوان درسی ناظر به معارف اسلامی را در عرض سایر دروس دانشگاهی طراحی کرده که هیچ تناسبی با محتوای رشته‌های درسی ندارد و هیچ تلاش واضحی برای تغییر در محتوای این رشته‌های درسی صورت نگرفته است. البته بحث بر سر وارد کردن چند آیه و حدیث به کتابهای درسی نیست، بلکه بر سر نوع نگاهی است که در علم غربی و در علم اسلامی به عالم و آدم مطرح است  که در پاسخ سؤالات قبل مفصلاً توضیح داده شد.

از سوی دیگر، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که اساساً‌ عنوانش دلالت بر وظیفه‌اش برای ورود در این عرصه‌ها را دارد، چنان خود را به فضای روزمره فرهنگی عادت داده که امروزه کمتر کسی تصور می‌کند که اصلاً پیوند حوزه و دانشگاه در حوزه وظایف این وزارتخانه باشد. هابرماس در سفری که به ایران داشت بخوبی متوجه جایگاه اصلی این وزارتخانه شد و در چند سخنرانی شدیداً‌حمله کرد که شما به چه حقی می‌خواهید «ارشاد اسلامی» در جامعه انجام دهید؟ اما متأسفانه در خود ایران کمتر به این مسأله توجه می‌شود که جایگاه و رسالت اصلی این وزارتخانه‌، ارتباط وثیقی با سه وزارتخانه آموزشی کشور دارد.

از دیگر نهادهایی که در این زمینه وظیفه خاص و مهمی دارد، صدا و سیماست. امام خمینی در تعابیر خود، صدا و سیما را «دانشگاه» معرفی کرد و امروزه در بهترین حالت، صدا و سیمای ما «نمایشگاه وضع موجود» است. البته با راه‌اندازی شبکه آموزش گامی در نزدیکی این سازمان به نهادهای آموزشی برداشته شده، اما متأسفانه تنها نگاه حاکم در آن نگاه دانش به معنی غربی کلمه می‌باشد. متأسفانه این فضا بقدری در کشور دامن زده شده که اساساً کمتر دانش‌آموزی در حالت عادی به ذهنش خطور می‌کند که برای علم‌آموزی می‌توان درباره گزینه «حوزه علمیه» نیز اندیشید و تحقیقاً تمامی داوطلبان حوزه‌های علمیه افرادی هستند که از طریق دوست و آشنا چنین انگیزه‌ای برایشان پیدا شده و نهادهای رسمی حکومت اعم از وزارتخانه‌های مذکور و صدا و سیما، هیچ‌گونه اقدامی در جهت سوق دادن علم‌آموزان به سوی حوزه بر نداشته‌اند. پر واضح است که در چنین فضایی اساساً علم آموزی در حوزه، به لحاظ جامعه‌شناختی، معنای روشنی نزد مردم و بلکه نزد دانشگاهیان ندارد و وقتی صحبت از تحصیلکرده‌ها می‌شود ذهنها معطوف به دانشگاهیان می‌شود. بدیهی است که در چنین فضای مسمومی،‌ صحبت از وحدت حوزه دانشگاه به معنای تحمیلی از جانب قدرت (حوزویان) به صاحبان دانش (دانشگاهیان) تلقی می‌شود. خلاصه اینکه وظیفه اول، هماهنگ ساختن نهادهای مذکور برای تحقق این هدف است.

وظیفه دیگری که برعهده نهادهای کلان کشوری است، حمایت جدی و نظام‌مند از آن دسته از مؤسسات آموزشی و پژوهشی است که مشخصاً تلفیق حوزه و دانشگاه را در یک نظام ویژه در دستور کار خود قرار داده‌اند که در پاسخ سؤال اول و سوم درباره این گونه مؤسسات توضیحاتی ارائه شد. اگرچه حمایت مالی یکی از مصادیق مهم و لازم برای حمایت از این مؤسسات است،‌ اما این حمایت فقط برای بقای صوری آنها می‌تواند مفید باشد. زمینه‌سازی برای ارتباط بین این مؤسسات، حمایت از تولید و توزیع دستاوردهای این مؤسسات،‌ به کارگیری فارغ‌‌التحصیلان این مؤسسات در نهادهای رسمی آموزشی کشور و تقویت امکانات مادی و معنوی برای پژوهشگران مرتبط با این مؤسسات از جمله این حمایتها می‌باشد.

۶- لطفاً ملاحظات، پیشنهادات و نظرات دیگر خود را مرقوم فرمایید.

امام خمینی بارها فرمودند که سرنگونی رژیم ستمشاهی گام اول انقلاب بود نه گام نهایی آن. ایشان ماهیت انقلاب اسلامی ایران را پیش از آنکه یک انقلاب سیاسی بدانند یک انقلاب فرهنگی می‌دانستند به همین دلیل دانشگاهها چند سالی بسته شد تا به عنوان دانشگاه اسلامی بازشود، اما پاره‌ای از نیازهای فوری، همگان را متقاعد کرد که دانشگاه باز شود و بتدریج پیوند لازم بین حوزه و دانشگاه برقرار گردد. اما فضای روزمرگی‌ها موجب شد که مسأله انقلاب فرهنگی بیشتر به یک شعار تبدیل شود تا یک برنامه جدی و امروزه، جدای از فعالیت پاره‌ای از مؤسساتی که به صورت جزایر مستقل به دغدغه دانشگاه اسلامی، اهتمام دارند، تحولی جدی نسبت به حدود ربع قرن پیش که دانشگاهها بازگشایی شدند مشاهده نمی‌شود و البته همگان در این زمینه مقصرند. فراموش نکنیم که خداوند ضمانت نکرده که حتماً ما را برای حفظ دین خویش برگزیند و اگر ما کوتاهی کنیم، خداوند این مأموریت را به گروه دیگری خواهد داد. من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه اذله علی المؤمنین اعزه علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله و لایخافون لومه لائم.

والسلام علیکم و رحمه ا.. و برکاته

 محمدرضا مهدوی کنی

Bookmark the پیوند یکتا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *